اینم فیگورهای آندیا
داستان بسیار زیبای مشت خدا دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت : مامانم گفته چیزهایی که در این لیست نوشته به من بدی ، این هم پولش . بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر بچه داد ، بعد لبخندی زد و گفت : چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش میدی ، میتونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری . ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد ، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه برای برداشتن شکلاتها خجالت میکشه گفت : " دخترم ! خجالت نکش ، بیا جلو خودت شکلات هات رو بر...
نویسنده :
مامان عاطفه
12:56








